تبلیغات
قرارمون این بود؟ - I am Ali khalil

افسران - ملتفتی قضیه ناموسیه؟!

مانتو که چه عرض کنم، پیراهن بدون دکمه ی سفید و نازکش آن قدر چسبان بود که هر کوری مادر زادی هم می فهمید که کلیپس قرمزش را با بیکینیش ست کرده... این جمله را دیشب توی اینستاگرامش نوشته بود؛ آزادی قبل از انقلاب است و حالا داشت آزادانه در آزادی قدم می زد... نمی دانم کدام آزادی را می گفت؟! شاید می خواست کشف عورت کند... بی اختیار یاد شلوارک های به اصطلاح شهیده ی سبزِ لجنی ها افتادم؛ همان که مادرش به سعید کمالی دهقان، خبرنگار آن ورِ آبی، نشان داد وگفت: «عاشق عربی رقصیدن بود.»
یاد 88افتادم؛ یاد روزهایی که اشراف زاده های باسواد شمال شهر تهران؛ همان ها که پسته ی اکبری فرد اعلا می خورند؛ برای آزادی یقه جر می دادند و با فریاد: «آزادی...آزادی» می خواستند به ما بی سواد ها بفهمانند که 24 از 13 کمتر است و برای دیده شدن سطل زباله ای نماند که به آتش نکشند. وبا قر رها شده در کمر، فریاد می زدند که بسیجی واقعی همته و باکری! بی اختیار یاد وصیت نامه هاشان افتادم. صادقانه ترین حرف های یک شهید... درود بر همت آنجا که گفت: «مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم» و آنجا که برخلاف منش این خودگنده پندارانِ سر در آخور استکبار گفت: « شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند » و سلام بر زینت سپاه دین؛ آنجا که گفت: « سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم وستم، عصر کفر و الحاد،‌عصر مظلومیت اسلام وپیروان واقعی اش. عزیزانم شبانه روز باید شکرگزار خدا باشیم که سرباز راستین صادق این نعمت شویم و باید خطر وسوسه های درونی ودنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت وخلوص در عمل ،تنها چاره ساز است.»
بی اختیار نگرانِ علی شدم. نگران صدای خس خس نفس هایش که داشت به شماره می افتاد برای 70 میلیون تومان پول بی زبان. یک نگرانی دو ساله... از وقتی که هیچ بیمارستانی در ام القری جهان اسلام در پایتخت معنویت و اخلاق، او را پذیرش نکرد؛ تا این که بالاخره منش سرمایه داری با 6 میلیون تومان پول ناقابل، او رادر اتفاقات یک بیمارستان خصوصی به تخت رساند... با شاهرگ پاره، شاید به فکر جمهوریت 250000 شهیدی خمینی بود؛ در اندیشه ی رفع حصر اندیشه های بت شکن عصر خودش... به فکر این که این خون ها ریخته شد تا خوی کثیف سرمایه داری از این کشور رخت بربندد. و من نگران سبویی که داشت می شکست و می گفت: «سر خم می سلامت». داشت می شکست بدون هیچ رسانه ای... بدون هیچ هیاهویی... بدون هیچ ندایی... سانسور تا خاموشی... نه آنتونی توماس کاسه لیس بهایی ها حاضر بود؛ اسمش را بیاورد نه شهره آغداشلوی فاحشه... همون که می گفت شوهرم در راه بازیگری به من خیلی کمک کرد و مثال آورد که شوهرم، بی غیرت نشست تا در یکی از صحنه های فیلم به من تجاوز شود... خانه ای در شن و مه...
اما عزیز دلم؛ خونت آنچنان هم رنگین نیست... رقاصه نبوده ای که گوگوش برایت اشک بریزد... مچ بند سبز هم که نداری... ظریف هم نیستی... فکر می کنی حاضرند برایت در شانزالیزه نوار سرخ بکشند و صورتک بزنند I am Ali khalili ... در وتو کردن رأی مردمت و خوش رقصی برای اجنبی ها هم نقش نداشتی که اشتون به بالینت بیاید. اینجا نهایتا یک آقای ریشو می آید بالای سرت و زخم زبان می زند که رهبرت راضی نبود تو شاهرگت را پای عقیده ات بگذاری... اینجا بعضی سینه زنان حسین؛ همان ها که شاید با توهم هیئت بودند؛ عاشق حسین سکولارند... که هر محرم علی اکبرش راببرند میدان و عربا عربا برگردانند. قیمه بخورند و اشک بریزند و به قول خودشان پاک شوند... حسین اینها با حسین تو فرق می کند؛ حسین اینها فساد را تئوریزه می کند... یک سال همه غلطی می کنند و با یک شب پاک می شوند؛ بعد از هیئت هم می روند پای همان کثافت کاری ها... حسین تو اما حسین دیگری ست. یک حسین اصلاح طلب «إنما خرجت لطلب الإصلاح فی امة‏جدی رسول ا...» یک حسین اصولگرا «ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیره جدی و ابی» حسینِ «هیهات من الذله» واینها که باور ندارند خداوند بر کافرین راهی برای تسلط بر مسلمین قرار نداده است؛ تمامشان فکر می کنند استقلال یعنی کشک و باید افسارشان دست کدخدا باشد و نهایت فحششان مرگ بر ترافیک. این جانبازان جبهه نرفته و کراواتی های قلاده به حلق از جنس آنان هستند که از هیبت عباس علیه السلام؛ رزم جامه خیس کردند وقتی عمود آهنی بر سرش خورد به او دشنام دادند و عده ای لیبرال هم نمک به دست بر بالین زخمیش آمدند و گفتند فدای رخ همچون قمرت؛ چرا امان نامه نستاندی؟ بگیر که حقت بود{پناه برخدا}. بزدلانی که در کوچه ی خالی بی بی سی زرنگ شده و می گویند: فرشته ی لای زرورق نیستند. خب نباشید! به درک. چرا فاحشه ی سر گذر شدید؟ مرگ بر توتالیترهای اقتصادی، مرگ بر شکم های برجسته شده از حرام که خیلی ها را نافهم کرده است. اصلا بگذارید بقیه زیارت نامه را بگویم: «اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتی جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ ، وَشایَعَتْ وَبایَعَتْ وَتابَعَتْ عَلی قَتْلِهِ ، اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً»
توی مشیر فاطمی، بانوی همسایه مان، فاطمه را دیدم. همانی که پشتِ در زمین خورده بود. روبروی پسرکی که بساط کرده بود. ساپورت فروشی که فریاد می زد حراجش کردم؛ فقط 12هزار تومن. و می گفت: این ساپورت های طرح دار به راحتی پاره نمی شود... و من نفهمیدم چه کسی تاوان این پاره نشدن را می دهد؟ چه کسی پشت فریاد های حراجش کردم جوانک دوره گرد ایستاده است؟ 13 قرن گذشت فاطمه هنوز هم پشت در است؛ اینجا هنوز هم عده ای، نام مادر را سبک می برند. روز عزا سبزه گره می زنند و زلف بر باد می دهند. فاطمیه؛ می رقصند؛ دستشان برسد یک سیلی هم می زنند.
و من سلام می کنم به 98 درصدی ها... به آنها که حرمت چادر خاکی را می فهمند... به آنها که اگر هم خطا می کنند اهل توبه اند. اهل ذکرند. ولو با یک الهی شکر... چه با خال کوبی روی بازو؛ چه با مش کردن گیسو... هنوز هم می گویند حسین... و هرکه باشند و هرچه باشند؛ می خواهند 1 درصدی نباشند.
قسم به چادر خاکی...
اگر تقوای فردی زمینه ساز تقوای اجتماعی باشد که هست؛ اگر افراد متقی، جامعه ی متقی را می سازند که می سازند؛ اگر امر به معروف و نهی از منکر ستون دین باشد که هست؛ اگر دعوت به خیر و نیکی خصوصا دعوت عملی باعث واکسینه شدن جامعه در برابر فساد می شود که می شود؛ پس مگسک را اول به سمت خودم وسپس همه ی 98 درصدی ها می گیرم و می گویم: «از ماست که بر ماست»
بعضی وقت ها هزینه ی غفلت ما سنگین است... دیروز علی خلیلی شاهرگش را برای غیرت گذاشت و شهید شد. به فکر فردا باشیم.
پی نوشت از شهید همت: زمان بازرگان به ما برچسبِ چریک زدند، زمان بنی‌صدر هم برچسب منافق ، الان هم برچسب خشک_مقدس و تحجر ، هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتیم برچسب‌ بارانمان کردند، حالا روزی ده برچسب دشت می‌کنیم، اما بسیجیان دلسرد نمی شوند! حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند



طبقه بندی: سیاسی، حجاب، شهدا، خدا، ظهور، مذهبی،

تاریخ : چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 | 09:03 ب.ظ | نویسنده : شرمنده شهید